فقد به درد دل سوختگان میخورد..................
دلتنگ کودکی ام
یادش بخیر!
قهر میکردیم تا قیامت
و لحظه ای بعد قیامت می شد . .
مرا به آرامشی مهمان کن
آغوشت را بگشای
می خواهم
به خانه ام باز گردم . . .
امشب نبودنت را به گریه نشستم
و
دست خیالت اشکهای مرا پاک می کرد
دلم جایی , جا مانده است
تو آیا او را ندیده ای ؟!
یادم می آید در پی تو تند دوید
صدایش می زدم
اما
نشنید او صدای مرا
و من . . .
منتظر مانده ام تا برگردد به ویرانه خویش . . .
برچسب:
نویسنده: ایوب